سيد محمد باقر برقعى
3870
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
باشد دوست دارد و خود نيز گاهى در شعر نو تفنن مىكند . آثارش در سالهاى قبل در روزنامههاى قم و تهران به چاپ مىرسيد . قبلهگاه اهل نظر به كيمياى نظر خاك راه را زر كن * به غمزهاى خزفى همطراز گوهر كن مرا به گردش چشمى ز خاك ره برگير * به يك كرشمه به شمس و قمر برابر كن ستم كشيدهام اى شهريار كشور داد * خلاصم از شب هجران به ماه منظر كن « دلا دلالت خيرت كنم به راه نجات » * فضاى سينه ، به عشق على معنبر كن گرت هواست كه چون مهر روشنىبخشى * دل از محبّت مولا على منوّر كن مطاف اهل دل و قبلهگاه اهل نظر * خرابخانهء دل را به مهر حيدر كن به آن شميم كه از كوى مرتضى خيزد * مشام جان و دل خويش را معطّر كن حجاب چهرهء جان است مهر دنيى دون * جهان و هرچه در آن است خاك بر سر كن گلوى نفس به سرپنجهء قناعت گير * ز خويش بگذر و ملك جهان مسخّر كن ميان به خدمت خلق خداى محكم بند * لباس عاطفت و مهر زيب پيكر كن « وفا » مديح على و سلالهء پاكش * صفاى خاطر و زينتفزاى دفتر كن سخن اگرچه به تكرار نيست خوش امّا * به مدح شاه ولايت سخن مكرّر كن تو اى على كه ز سر تا به پاى نور حقى * نظر به خستهدلى ناتوان و مضطر كن آتش عشق على ( ع ) گرچه من سوختهام از اثر آذر خويش * دل من باز بود گرم به خاكستر خويش دولت بندگى شاه ولايت دارم * كردهام چاكرى صِهر نبى مفخر خويش اى امير همه ميران و شهنشاه جهان * نظرى كن به عنايت بهسوى چاكر خويش يا على ( ع ) آتش عشق تو سراپايم سوخت * لطف كن لطف به من قطرهاى از كوثر خويش يا على ( ع ) گر نظرى بر من مسكين نكنى * چه كنم ؟ يا كه چه خاكى بكنم بر سر خويش تا نگه پاك و مطهر فكنم بر رخ دوست * شستشو كردمش از چشمه چشم تر خويش من نه آنم كه روم از در تو جاى دگر * گر برانى به هزاران سببم از در خويش بس همين فخر « وفا » را به دوعالم تا كرد * خاك پاى على و آل على افسر خويش